تبلیغات
آموزش

معرفی اسپانسر های ما

 


                                                                                                                                   
PinterestInstagram Facebook Google Plus TwitterCloob.ComYouTubeAparat.ComLenzor.ComLinkedin.Com


میرعماد


در منابعی ‌که ترجمه احوال میر آمده است، عموما او را بنام «میرعماد» خوانده‌اند و ‏مسلم است که در زمان حیات به همین عنوان نامیده شده است، فقط مستقیم زاده ترک ‏در تحفه خطاطین خود، نام او را «محمد» و نام پدرش را «حسین» ظبط کرده است، که ‏مانند همه مطالبی که درباره میر نقل کرده، بی‌پایه و بی‌اساس است.‏‎

این که عبد‌المحمد‌خان و کلمان هوار و مستقیم زاده، در تذکره‌های ‌خود آورده‌اند که، میر، ‏بمناسبت لقب عماد الملک، که یکی ‌از بزرگان دربار صفوی ‌و حامی ‌او بوده، خود را عماد، ‏نامیده، سهو است زیرا که «عماد الملک» لقب شخص میرعماد بوده است و من تا کنون ‏نه فقره کتاب و قطعه او را دیده‌ام، که لقب عمادالملک داشته است، از جمله: «کتیبه ‏الفقیر الحقیر المذنب عماد الملک الحسنی ‌السیفی، غفر الله ذنوبه و ستر‌عیوبه فی‌سنه ١٠٢٣» که اگر توهم شود که عماد الملک وهمی ‌کلمان هوار و دیگران هم خوشنویس ‏بوده و به درجه میرعماد در خوشنویس ‌مسلط، نسبت به حسنی ‌و سیفی ‌او را، نمی‌توان ‏باورداشت و پذیرفت. و در هر صورت خواه اسم عماد را نام اصلی ‌وی ‌دانیم و یا از راه ‏شهرت خوانیم، لقب عماد الملکی ‌مسبوق به اشتهار او در خوشنویسی‌است.‏‎
‏به هر حال، اگر واقعاً نام میر، عماد، یا معروف باین نام شده باشد، همین که شهرت و ‏اهمیتی ‌یافته تا درخور اتصاف به لقب شده باشد، از همان نام، لقب ساخته و عماد ‏الملک شده است.‏‎
نام پدر میرعماد را کسی ‌تا کنون ظبط نکرده است، فقط در یک نسخه از تکلمه النفحات ‏عبد الغفورلاری ‌که میر حواشی‌ متعددی ‌به آن نوشته است، نام و نسب خود را چنین یاد ‏کرده است: «عماد بن ابراهیم الحسنی»‏‎
نسبت سیادت میرعماد را همه تذکره نویسان، جز سه تن سابق‌الذکر، و یکی ‌از معاصرین ‏‏«حسنی» دانسته‌اند که از خاندان معروف سیفی قزوین و در دستگاه‌های ‌دولتی ‌صفوی، ‏مصدر کتابداری ‌و استیفا و دارای ‌پایه بلند بوده‌اند و از جمله نام میرجلال‌الدین محمد ‏خوشنویس و پدر او میر‌شریف، از بنی اعمام قاضی ‌جهان سیفی قزوینی، وزیر شاه ‏طهماسب صفوی ‌و حسن علی ‌سیفی ‌جد میرزا نام برده‌اند که او نیز منشی ‌و ‏خوشنویس بوده است. عزیزالدین فوفلزایی ‌مدیر عمومی ‌صنعت مطابع دولتی ‌افغانستان، ‏در کتاب «هنر خط در افغانستان در دو قرن اخیر» چند قطعه از خطوط میرعماد را چاپ ‏کرده و با اینکه همه رقم عماد‌حسنی ‌دارد، همه جا او را عمادالحسنی ‌یاد کرده و چنین ‏آورده است: «دو سه قطعه از استادی ‌نستعلیق‌ نویس برزگ قدیم افغانستان جناب ‏میرعماد» [!] و عجبی ‌نیست که خط مالک دیلمی ‌و محمد مراد کشمیری ‌را نیز جزو ‏خوشنویسان افغانستان آورده است. هوار و مستقیم‌زاده، نسبت حسنی ‌‌میر را به ‏انتصاب حسن علی، او دانسته‌اند و گویند: «و گرنه خود از سادات حسینی ‌بوده است، نه ‏حسنی».‏‎
موجب این عقیده ناصواب، اشتباهی است که ایشان و بعضی دیگر را نیز مانند غلام محمد ‏هفت قلمی، عارض گردیده و رفع آن چنین می‌شود:‏‎
نگارنده، به این که در نسبت حسنی ‌میرعماد، تردید نداشته‌ام، گاهی ‌دچار حیرت ‏می‌شدم، که آثار شیوایی ‌از خط نستعلیق با رقم میرعماد حسینی به این صورت: «کتیبه ‏الفقیر المذنب عماد الحسینی‌ غفر ذنوبه و ستر عیوبه» بی ‌هیچ‌گونه خدشه‌ای ‌در رقم و در ‏درجه عالی ‌شیوایی ‌و استواری، دیده، و ناگریز گمان می‌بردم که شاید میرعماد، گاهی ‏‏‌حسنی ‌و گاهی ‌حسینی ‌رقم می‌کرده است، ولی ‌هیچ‌گاه نتوانسته‌ام خود را به این ‏عقیده قانع کنم، تا وقتی که در مرقعی ‌دو قطعه از خود رفع شبهه کردم، ولی ‌هرچه ‏جستجو کردم، نامی ‌از عماد ثانی ‌در تذکره‌ها و تاریخ‌ها نیافتم، تا وقتی‌که یک نسخه ‏کتاب «سرمایه ایمان» تصنیف عبدالرزاق لاهیجی ‌بدستم افتاد که به خط نستعلیق خوش ‏نوشته است و چنین رقم دارد: «تمت هذه الرساله سرمایه ایمان، بعون الملک المنان، ‏بتاریخ روز دوشنبه ١٩ شهر جمادی الاول سنه احدی ‌و سبعین و الف، کتبه العبد ‏عمادالحسینی. بجهت فرزندی ‌برخورداری ‌میرعبدالکریم نوشته شد» با دیدن این نسخه ‏با این رقم و تاریخ، رفع شبه از من گردید و شاید رفع اشتباه از دیگران نیز می‌شود و به ‏ثبوت می‌رسد که قریب نیم قرن پس از مرگ میرعماد حسنی قزوینی شهیر، میرعماد ‏خوشنویس دیگری ‌در خط نستعلیق پیدا شده است، که این یک از سادات حسینی ‌بوده ‏و لااقل تا سال ١٠٧١ هجری ‌می‌زیسته است.‏‎
از ترجمه احوال میرعماد، آنچه از مجموع گفته‌های ‌مورخان و تذکره نویسان حاصل ‏می‌شود، اینست که: میر یقینا به سال ١٠٢٤ در اصفهان کشته شده است که عموم ‏تذکره نویسان مرگ میر را در این سال ظبط کرده‌اند، باستثنای ‌مستقیم زاده که گوید به ‏سال ١٠٢٧ در گذشته است و البته قول اینان از جمله صاحب عالم آرای ‌عباسی ‌که خود ‏معاصر میر بوده است، بعلاوه از آثار میر تا‌کنون قطعه‌ای ‌ندیده‌ام که تاریخ آن موخر از سال ‏‏١٠٢٤ باشد. چون سن میرعماد را شصت و سه سال دانسته‌اند، باید در حدود سال ٩٦١ ‏متولد شده باشد و ظاهراً روزگار طفولیت خود را در قزوین که متولد اوست، به تحصیل ‏مقدمات علوم و آموختن خطاطی ‌گذرانیده است.‏‎
نخستین معلمین خط او را عیسی ‌رنگ‌کار و لعد مالک دیلمی ‌دانسته‌اند، که گویا درست ‏نباشد؛ زیرا که عیسی ‌رنگ‌کار را گویند پس از مرگ شاه طهماسب اول، بتولیت امام ‏زاده‌ای ‌در گناباد گماشته شده و سال‌ها در همانجا زیسته تا حدود سال ٩٨٤ در‌گذشته ‏است و معلوم نیست که در این مدت زمانی‌ در قزوین گذرانیده یا میرعماد به گناباد رفته تا ‏از روی ‌تعلیم خط گرفته باشد. مالک هم یقینا به سال ٩٦٦ در گذشته و در این تاریخ ‏میرعماد کودکی ‌پنج شش ساله بوده و هنوز آماده هنر‌آموزی ‌نبوده است ولی ‌اینکه ‏ملامحمد حسین تبریزی ‌را معلم میرعماد دانسته‌اند، رواست که گویند میر برای گرفتن ‏تعلیم از وی، از قزوین به تبریز رفته و چندی ‌با ارادت، بفرا گرفتن رموز خط نزد او مشغول ‏بوده است تا روزی ‌قطعه‌ای ‌از خطوط خود را به استاد نموده و محمد حسین چون آنرا ‏دیده به میر گفته است: «اگر چنین توانی ‌نوشت، بنویس و گرنه، قلم فرو گذار» و چون ‏میر به استاد گفته است که آنرا خود نوشته‌ام، محمد حسین قطعه و روی ‌میر را بوسیده ‏و گفته است که: «امروز استاد خوشنویسانی.» و همین سخن در حکم جواز و تصدیق ‏تکمیل حسن خط میرعماد شده است.‏‎
پس آنگاه میرعماد از تبریز رخت بربسته، به روایتی به خاک عثمانی سفر کرد و بقول ‏صاحب گلستان هنر، تا حجاز نیز رفت و بازگشت و در مراجعت به ایران چندی‌ در سلک ‏هنرمندان کتابخانه فرهاد‌ خان قرامانلو که از بدو سلطنت شاه عباس اول صفوی ‌مصدر ‏مشاغل لشکری ‌و کشوری‌ خطیر بود، قرار گرفت و چندین سال، در تمام مدت حکومت ‏فرهاد خان در سمنان و دامغان و بسطام و طبرستان و خراسان، همراه و ملازم او بود، تا ‏به سال ١٠٠٧ فرهاد خان بدست الله وردی خان، یکی ‌دیگر از سرداران شاه عباس، به قتل ‏رسید و همان اوان، میرعماد از خراسان به قزوین بازگشت و بقول کلمان هوار، به گیلان ‏رفت و باز به قزوین معادوت کرد و در این شهر مقیم گردید. و بقول صاحب گلستان هنر ‏‏«به قزوین برگشت و قطعه نویسی ‌پرداخت و از خدمت و ملازمت سلطان محترز است.» و ‏ظاهرا سال بعد به اصفهان رفت و به دربار شاه عباس بزرگ که مشوق و پشتیبان طبقه ‏هنرمندان بود، راه یافت و از همان زمان آوازه هنر میر در پایتخت پیچید و شاگردان بسیار از ‏طبقات مختلف، بدو روی ‌گرد آمدند و از محضر او بهره‌ها اندوختند.‏‎
میرعماد در مدت شانزده سال اقامت خود در اصفهان، ده‌ها شاگرد تربیت کرد که از آن ‏میان بعضی استادان زبردست شدند و از آن جمله: نورالدین محمد لاهیجی، عبدالرشید ‏دیلمی ‌میر ابراهیم، ابوتراب اصفهانی‌، عبدالجبار اصفهانی، محمد صالح خاتون‌آبادی، ‏درویش عبدی ‌بخارایی و گوهرشاد دختر میر که اینان هر یک در تاریخ خوشنویسی ‏‏‌نستعلیق، مقام ارجمندی ‌دارند و ترجمه احوال هر یک در جای ‌خود خواهد آمد.‏‎
ظاهرا میرعماد پس از ورود به اصفهان برای‌آنکه به دربار شاه‌عباس راه یابد، عریضه‌ای ‏‏‌نوشته و تقدیم داشته است. از این مکتوب دو نسخه دیده‌ام که یکی در تهران در یک ‏مجموعه خصوصی ‌و دیگری ‌در کتابخانه ملی ‌پاریس است و از آن عکس برای‌ کتابخانه ‏ملی‌ تهران برداشته‌ام. دور نیست که یکی از این دو نسخه خط یکی ‌از استادان خط ‏نستعلیق باشد، که از روی ‌دیگری ‌که خط میر است، مشق کرده و چون هر دوی ‌آنها ‏یکجا به نظرم نرسیده است نمی‌توانم اصل را تعیین کنم. اینک چون این نامه نمونه‌ای ‌از ‏انشاء میر است، عینا نقل می‌شود:‏‎
‏«بنده‌ی ‌قدیم بر جاده عبودیت مستقیم عماد‌الحسنی ‌بعز عرض مقیمان بندگان نواب ‏مستطاب فلک جناب عالمیان ماب، نصفت و عدالت پناه، عظمت و شوکت دستگاه... ‏وعون الضعفا، ماده نعمت امن وامان، برگزیده الطاف سبحان.‏‎
من نگویم و لیک داند عقل‏‎
کین طراز لباس دولت کیست‎
اعنی ‌بندگان خلد اللهم سبحانک ظلال سلطانه علی ما اراد و تمناه، می‌رساند که، ‏علم الله و کفی ‌به شهیدا، که تا محرومی ‌از ملازمت عالی روی نموده، همیشه بوظایف ‏دعا‌گویی ‌و فاتحه‌خوانی ‌اشتغال داشته و می‌دارد و ازدیاد دولت ابد پیوند از حضرت عزت ‏مسئلت می‌نمایدکه شرح آرزومندی ‌بعز عتبه بوسی ‌و سعادت ملازمت، کان نه ‏بحریست که پایان و کناری ‌دارد. نه به اندازه تقریر این مهجور و از طریقه ادب دور ‏است.‏‎
مرا بسوی تو پیغام آرزو خام است‏‎
بآفتاب ز ذره، چه جای ‌پیغام است‏‎
اما چون اظهار شوق خاطر بیقرار مسکّن نایره المی ‌است که از محنت حرمان بر دل افکار ‏بارست، لاجرم قلم عبودیت رقم بعرض این مقدار ازان، جرات نمود.‏‎
خدایگانا، مخفی ‌نماند که مقصد این کمینه دعاگو جز این نیست که دیده الم دیده را ‏بکحل الجواهر غبار درگاه فلک اشتباه روشن بیند.‎
آرزویی ‌نبود دیده خونبار مرا‏‎
غیر خاک سرکوی ‌تو بمژگان رفتن‎
لیکن چنانچه بر مرآة ضمیر اشرف روشن است.‏‎
فرشته ایست برین بام لاجورد اندود‏‎
که پیش آرزوی ‌عاشقان کشد دیوار‏‎
رجا واثق و وثوق صادق که حصول این امنیت، پیش از حلول منیت، رفیق گردد. انه علی‌ما ‏یشاء قدیر.‏‎
چون غرض، عرض اخلاص و یک جهتی‌بود، زیاده مصدع نشده به‌دعا اختصار کرد.‏‎
تمتع بادت از اقبال و برخورداری ‌از دولت‎
همی ‌تا مرغ زرین اندرین سبز آشیان باشد‏‎

ظاهراً شاه‌عباس، پس از استحضار از مضمون این‌نامه و اطلاع از هنر خوشنویسی‌ ‏میرعماد، وی‌را به دربار خوانده و نواخته است، که میر بعضی‌ قطعات خود را با اشعاری ‌در ‏مدیح شاه آرایش داده و از جمله نوشته است.‏‎
خدایا تو این شاه درویش دوست‏‎
که آسایش خلق در ضل اوست‏‎
بدارش بر او رنگ شاهی و جاه‏‎
بر اوج فلک تا بود مهر و ماه‏‎
و نیز:‏‎
سلام علیک ای ‌شه کشور دین‎
که دین یافت از جدّ جدّ تو تزیین‎
بطه ویس، که بی‌شک و شبهه‏‎
تویی ‌میوه باغ طه و یس‏‎
و دیگر:‏‎
منشی لطفت نعوذ بالله اگر هیچ‎
در ورق حال من کشد قلم رد‏‎
اگر بمثل اره بر سرم نهد ای ‌شاه‎
گردش ایام، چون حروف مشدد‏‎
دست اجل تا نیاردم از پای‎
در نکشم سر ز بندگی‌تو چون مد‏‎
میر به قربت شاه نازیده و به هنر خود بالیده و شاید این دو بیت را که نوشته است، ‏خطاب بخود کرده باشد:‏‎
الا ای ‌بی نظیر خطه خط‏‎
کسی ‌ننوشته از تو در جهان به‎
چو از کلک تو گردد دال مرقوم‏‎
زهر دو زلف و قد دلبران به‏‎
ولی ‌به سبب مكانت خود نزد شاه، محسود اقران گردیده است و بعضی، از جمله شاید، ‏علی رضای عباسی، در حق وی از سعایت و عداوت دریغ نداشته‌اند، كه خواه نا خواه، میر ‏كم‌كم، دامن از صحبت اصحاب فروچیده است و شاید این شعار كه نوشته است، گویای ‏‏‌همین مقال باشد:‏‎
از من بگیر عبرت و كسب هنر مكن‏‎
با خویشتن عداوت هفت آسمان مخواه‏‎
و نیز:‏‎
ز بس كز آشنایان زخم خوردم‏‎
زند گر حلقه گردم ا‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍ژدهایی‎
نیاید بر دل من سخت تر زان‏‎
كه كوبد حلقه بر در آشنایی‎
هم چنین:‏‎
ز مخلوق كارت گشایش نیابد‎
دل اندر خدا بندا گر كار خواهی‎
ز ناجنس بگریز اگر آفتابست‏‎
ترا سایه تو بس، اریار خواهی‎

هر چه نظر مهر‌شاه از میر فروتر می‌شد، به علیرضا عباسی، كه او نیز خوشنویس ‏چیره‌دست بود، فراتر می‌رفت. تا آنجا كه گویند، وقتی‌شاه شمع‌دان بدست گرفت تا ‏علیرضا در روشنایی آن كتابت كند. البته میر از این رفتار افسرده و دل گیر می‌شد، ‏مخصوصاً می‌دید كه شاه‌ عباس كسی ‌را علیرغم او بر می‌كشد و برتری ‌می‌نهد، كه در ‏خور آن نیست. شاید در این قطعه كه بخط اوست، اشارتی به همین نكته و خطاب به شاه ‏باشد:‏‎
تو آن نهال سعادت بر نكو ثمری‎
كه هر كه آمده در خدمت تو، یافته‌بار‎
بغیر من، كه بجز بار دل نیافته‌ام‏‎
گناه بخت من است، آزموده‌ام صد‌بار‎
و بی‌مهری ‌شاه نسبت به او از مضمون این بیت كه نوشته است، هویداست:‏‎
با اسیران نظری نیست ترا‏‎
بر عزیزان گذری ‌نیست ترا‏‎
قول دشمن مشنو در حق من‏‎
كه زمن دوست‌تری ‌نیست ترا‏‎
و كم‌كم گله‌گذاری ‌و شكوه‌ی ‌میر، به تعنت و سرزنش كشیده و به ستیزه و سركشی ‏‏‌انجامیده كه با كلمات زهرآگین در اشعار ذیل (كه آنها را بخط او ندیده‌ام ولی به او نسبت ‏داده‌اند) ادا شده است:‏‎
هنر چه عرض كنم بر جماعتی‌كه ز جهل‏‎
ز بانگ خر نشناسند، نطق عیسی ‌را‏‎
مرا اگر ز هنر، نیست راحتی ‌چه عجب‏‎
زرنگ خویش نباشد نصیب حنّی ‌را‎
كمال خط من از حد شرع مستغنی ‌است‏‎
بماهتاب چه حاجت، شب تجلّی ‌را‎
این مطالب را به معاندین میر، بسمع شاه می‌رسانیدند و البته بطبع شاه موافق نمی‌آمد. ‏تا وقتیکه گویند شاه هفتاد تومان برای‌میر فرستاد و درخواست کتابت شاهنامه‌یی ‌کرد و ‏پس از یک سال کس فرستاد که آنچه از کتابت شاهنامه تمام شده است، بیاورد. میر ‏هفتاد بیت از اول شاهنامه را که نوشته بود تسلیم کرد و گفت وجه سر کاری ‌زیاده بر این ‏کفاف نکرد. چون پیغام بسمع شاه رسید، وی‌را ناخوش آمد و ابیات را پس فرستاد. میر در ‏همان مجلس ابیات را با مقراض جدا ساخت و میان شاگردان خود توزیع کرد و مدتی ‏‏‌نگذشت که در ازاء هر بیت یک تومان خدمت شد و هفتاد تومان فراهم آمد و این مبلغ به ‏فرستاده شاه تحویل گردید. چون شاه از ماجری ‌آگاه شد، بیش رنجیده خاطر گردید.‏‎
این روایت گرچه به افسانه بیشتر می‌ماند، چون متواتر است، از آن یاد کردم.‏‎
چون میرعماد به تسنن مشهور بود و تعصب شاه‌عباس ظاهراً در تشعیع بدرجه غلو ‏رسیده، این پیش آمد مزید بر علت و منتهی ‌بقتل میر گردید و به اختلاف روایت، گویند که ‏شاه‌عباس گفت: «کسی ‌نیست مرا ز دست این مرد خلاص کند» یا «کس نیست مرا ز ‏دست این سنی ‌نجات دهد» یا «یا کسی ‌نیست که این مغرور را بکشد» یا «ما یک تن ‏قزوینی ‌ندیدیم که یک ذرع دم نداشته باشد» و با اینکه واقعاً معلوم نیست مقصود ‏شاه عباس از ادای ‌یکی از این عبارت، قتل میر بوده باشد. منظور بیک مسگر ‏قزوینی رئیس قبیله شاهسون قزوین، بقول صاحب عالم آرای ‌عباسی ‌«از غلو تشیع یا ‏رفع مظنه تسنن که عامه مردم قزوین بدان متهم هستند» سحرگاه همان شب، هنگامی ‏‏‌که میر به ‌غسل جمعه می‌رفت. یا همان شب، که به دعوت مقصود بیک به خانه او ‏می‌آمد، جمعی ‌از اوباش را وا داشت تا در تاریکی ‌میر را کشتند.‏‎
چون روز برآمد و شاه از واقعه آگاه شد، بسیار دریغ و افسوس خورد و فرمان داد که قاتل ‏میر را بیابند و سیاست کنند.‏‎
علی ‌قلی‌خان واله را ظاهرا عقیده بر این است که قتل میر بی اشارت شاه نبوده است ‏که این ابیات نغز را برگزیده و بمناسبت واقعه در ریاض الشعرا آورده است:‏‎
خوش آن که شب کشی ‌و روزآئیم بر سر‏‎
که آه، این چه کس است و که کشته است اورا؟‏‎
و نیز:‏‎
نشان خود شهیدان عشق می‌طلبند‎
حضر کن ای ‌گل و بنمای ‌دست رنگین را‎
پس از قتل میر، تا روز، جسد او به روز زمین بود و کسی ‌جرات برداشتن آن را نداشت، تا ‏سرانجام ابوتراب خوشنویس شاگرد و خلیفه میرعماد، دست به آن کار زد.‏‎
هنگام تشیع به امر شاه به جنازه میر تعظیم شد و گروهی از شاگردان او و امرا و ‏شاهزادگان در آن مراسم شرکت کردند و جنازه او را در مسجد مقصود بیک واقع در دروازه ‏طوقچی، بخاک سپردند.‏‎ ‏(این مسجد که منسوب به مقصود بیک وزیر بیوتات، نه مقصود بیک شاهسون مسگر ‏است، هنوز در اصفهان باقی‌و نشانی آرامگاه میر را در آنجا می‌دهند). خبر قتل میر، بزودی ‏‏‌در سراسر ایران و عثمانی‌ و هندوستان رسید و در بعضی ‌شهرها مجالس سوگواری ‌مرگ ‏میر را بپا داشتند. از جمله جهانگیر پادشاه هندوستان، بسیار تاسف کرد و مجلس یادبود ‏میر را بپا ساخت، و گویند که گفته بود اگر زنده میر را به من می‌دادند، هم وزن او جواهر ‏می‌دادم.‏‎
ابوتراب مذکور شاگرد میر، پس از مرگ او رثایی‌ ساخته که خالی ‌از حالی ‌نیست و آن ‏اینست:‏‎
دیر شد، دیر، که خورشید فلک روی ‌نمود‏‎
چیست امروز؟ که خورشید جهان ناپیداست‎
ای ز اولاد پیمبر وسط عقد، مپرس‏‎
کز فراق تو به اصحاب، چه رنج و چه عناست‏‎
ای دو قرن از قلمت برده جهان برگ و نوا‏‎
تو چه دانی ‌که جهان بی تو، چه بی برگ و نواست‏‎
بر وفات تو، جهان ماتم اولاد رسول‏‎
تازه‌تر کرد، مگر سلخ رجب، عاشوراست‏‎
از فنای ‌تو، چو توی، گشت مبرهن ما را‏‎
که تر و خشک جهان، در ره سیلاب فناست‏‎
که دهد کار جهان نور، تو غایب ز جهان‏‎
شب و خورشید بهم هر دو، کجا آید راست‏‎
با تو گیتی ‌که جفا کرد، وفا با که کند؟‎
این عجب نیست، که خود عادت او جمله جفاست‏‎
آفریده چه کند، گر نکشد بار قضا؟‏‎
کافرینش همه، در سلسله بند قضاست‎
دایه دهر نپرورد کسی‌را که نخورد‏‎
بینی ‌ای ‌دوست، که این دایه چه بی‌مهر و وفاست‏‎
یاربش، در کنف لطف و جوار خود آر‏‎
کانچنان لطفی‌ کان در خور آنست، تراست‏‎
چون رهانیدی ‌ازین تفرقه‌ها، جمعش من‏‎
با که، با آل‌عبا؛ زانکه هم از آل‌عباست‎
و نیز گویند که، هم او سنگ قبری ‌برای ‌میر، آماده کرده بود، که همچنان ماند تا بر سر گور ‏خودش نهادند.‏‎
از میرعماد پسری ‌بنام میر‌ابراهیم و دختری ‌بنام گوهرشاد، بازماند که با سایر ‏خویشاوندان، از بیم معاندان میر، جلای ‌وطن کردند و بعضی ‌به خاک عثمانی ‌و برخی ‌به ‏هندوستان رفتند.‏‎
چنانکه در ترجمه احوال عبدالرشید دیلمی ‌خواهرزاده میرعماد گذشت در عریضه‌ای ‌بخط ‏وی ‌که با کبر پادشاه نوشته است، این عبارت خوانده می‌شود:‏‎


ادامه مطلب

میرزا محمدرضای كلهر


مرحوم میرزا محمدرضای كلهر ملقب به (قدوه الكتاب) فرزند محمدرحیم بیك متولد در حدود سال ١٢٤٥ قمری است. وی مردی نیرومند و با مناعت و درویش مسلك و در عین حال خوشخوی و بذله‌گوی بود و بقول اعتمادالسلطنه (محضری مطبوع دارد و طلعتی محبوب) كلهر بسائقه عشق خوشنویسی از موطن خود به تهران آمد و در خط نوآموز مكتب استاد میرزا محمد خوانساری كه او نیز شاگرد محمد مهدی تهرانی بوده است تعلیم خط گرفت و پس از فراغت از تلمذ به اصفهان رفت و از روی خطوط و كتیبه‌های میرعماد در تكیه میرفندرسكی بمشق خط پرداخت و علاقه او بدین فن و پیشرفت وی بدانجا رسید كه بعد از مرحوم میرعماد قزوینی ملقب به (عماد الملك) استادی یگانه در خط نستعلیق شد بطوریكه در آن روزگار استادتر از او كسی را نیافتند و حتی بعضی را عقیده اینست كه وی همطراز با میرعماد بوده و بعلاوه در خط شكسته از استادان این قلم محسوب می‌بود و به هر حال چون بعلاوه صیت شهرت میرزا بسمع ناصرالدین شاه رسید وی را احضار و نوازش نمود و بقول اندكی هم نزد او مشق كرد و شاه اراده نمود وی را در وزارت انطباعات بكار گمارد از آنجا كه مردی آزاده و بلند همت بود بواسطه استغنای طبعی كه داشت قبول نكرد و از راه خط نویسی و حق‌الكتابه مختصری كه عایدش می‌شد زندگی می‌كرد چنانچه مرحوم حسنخان اعتماد السلطنه در (الماثر‌و‌آلاثار) می‌نویسد این استاد خط، خط روزنامه شرف و اردوی همایون و چند سفرنامه همایونی را برای وی به رشته تحریر كشیده بوده است و عجب تر اینست با وجود اینكه دستش در بكار بردن خامه باریك توانا بوده در كشیدن كمان و تیراندازی مهارتی به سزا داشته است و همچنین در اسب سواری از قدرت و توانایی خود سخن‌ها می‌گفته است. 
كلهر در سفری كه ناصرالدین شاه به مشهد می‌كرد فقط به اشتیاق آستان بوسی حضرت رضا (ع) جزو اردوی شاه ملازم ركاب شد و در بین راه بنوشتن روزنامه وقایع اتفاقیه پرداخت این استاد نابغه و تاریخی خط روزهایی را پشت سرگذاشته كه هیجده ساعت را صرف تحریر خط نموده و آنچه می‌نوشته امضا نمی‌كرده و حتی بیشتر مشقهایش را چون مقبول طبع مشكل پسند خود نمی‌دیده پاره و محو می‌نموده است بطوریكه امروزه خطوط او بسیار كمیاب است. 
سرانجام كلهر در بازگشت از خراسان بمرض وبای عام مبتلا گردیده و در روز جمعه بیست و پنجم محرم الحرام سال یكهزار و سیصد و ده قمری جهان فانی را وداع گفته و روح پر فتوحش بروضه رضوان خرامید و در قبرستانی واقع در ضلع شمال غربی خیابان حسن آباد كه فعلا محل بنای اداره آتش نشانی شهرداری می‌باشد مدفون گردید. 
میرزا زین العابدین ملك الخطاطین شریفی قزوینی و سید محمود صدرالكتاب از شاگردان معروف میرزا می‌باشند. برخی از آثار خطی او بدین شرح است: 
١- دیوان یغمای جندقی 
٢- دیوان قآنی 
٣- دیوان فروغی بسطامی 
٤- سفرنامه های ناصرالدین شاه 
٥- فیض المدموع 
٦- (نسخه‌های خطی کتابخانه سلطنتی ایران) 
٧- مخزن الانشا 
٨- روزنامه شرف 
٩- اردوی همایون 
١٠- وقایع اتفاقیه ـ رساله‌غدیرـ نصایح‌الملوک ـ ریاض‌المحبین ـ مناجات‌نامه خواجه عبدالله انصاری ـ منتخب السلطان (اشعاری از سعدی و حافظ که ناصرالدین شاه قاجار شخصاً انتخاب و تلخیص کرده است) دیوان میرزا محمد حسین ادیب (فروغی)



آموزش با نگرشی نوین

گروه آموزش

مترجم سایت


آخرین پست ها


آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
  • رتبه وبلاگ در یاهو و گوگل:

    Yahoo bot last visit powered by  Ybotvisit.com

    رتبه وبلاگ در گوگل

  • SEO Stats powered by MyPagerank.Net

  • افراد آنلاین :

    web stats

  • IP free counters